"بسم الله الرحمن الرحیم"

خاطره ای از بازداشت شدن من در بقیع به عنوان یک شیعه مظلوم، به خاطر دفاع بر حق از إعتقاداتم.و فایل یک عکس سه بعدی زیبا از بقیع که می توان به عنوان زیارت مجازی از آن استفاده نمود. یکی از دوستان من این عکس را مشاهده می کرد و رو به قبله می نشست و زیارت جامعه کبیره  را قرائت می کرد و اشک می ریخت. ان شاء الله خدا توفیق زیارت آن سرزمین غریب و مظلوم را به همه آرزومندان عنایت بفرماید.

قبل از هر چیز باید خودمان را موظف بدانیم، که برای نشر و انتشار مظلومیت بقیع از هیچ چیزی دریغ نکنیم!  هم عهد و پیمان می شویم تا در این فضای مجازی، ماهیت خبیث و پلید وهابیت را روشن کنیم و از تمامی توانمان بهره گیری کنیم تا دل اهل بیت را شاد کنیم إن شاء الله دوستانی که در این امر شریک می شوند در قسمت نظرات همکاری خودشان را اعلام نمایند.
و اما خاطره من:
شب چهارشنبه، آخرین شبی که در مدینه بودیم، یعنی فردا ظهرش به طرف مکه حرکت می کردیم، بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد النبی نشسته بودیم که صدای امام جماعت بلند شد:
الصلاة علی الاموات و الاطفال یرحمکم الله (نماز میت می خوانیم برای مردگان یا کودکان، شما هم اقتدا کنید، خداوند شما را بیامرزد)
منتظر این چنین لحظه ای بودم چون با دو نفر از دوستانم هماهنگ کرده بودیم که شب هنگام به همراه تشییع کنندگان جنازه، به داخل قبرستان بقیع برویم، سراسیمه از مسجد خارج شدیم و منتظر خارج شدن تابوت و جنازه از درب مخصوص امام جماعت که سمت قبله است، ماندیم، تا بالاخره خارج شد و دوان دوان با یک دنیا استرس و اضطراب با سرعت دوی ماراتون به دنبال جنازه راه افتادیم، قبلا لباس عربی (دشداشه) پوشیده بودم تا شناخته نشم.
بالاخره با هزار نذر و نیاز و دلهره وارد شدیم، عجب فضایی و زمانی بود، شب هنگام دلم پر از ترس و دلهره قبرستان تاریک و خاموش، در تصورم تشییع جنازه شبانه مادرمان حضرت زهراء سلام الله علیها بود ولی فرقش این بود، که جنازه یک وهابی ملعون را تشییع می کردیم، اشکالی نداشت به خواندن زیارت جامعه کبیره مقابل قبور ائمه از نزدیک می ارزید.
محل دفن جنازه تقریبا آخر قبرستان بود، به گور آن ملعون رسیدیم، یک چراغ صد وات را روشن کردند و جنازه را داخل قبر گذاشتند و طبق معمول پودری را روی بدن پاشیدند تا ظرف سه روز بدن متلاشی شود و از بین برود.
تقریبا نیم ساعت وقت داشتیم چرا که مامورین و مفتی ها می گذاشتند تا اقوام میت سر قبر او باشند و بقیه هم در قبرستان پخش شدند و برخی هم خارج شدند.
من به همراه رفقام طبق نقشه ای از پیش تعیین شده، قبرستان را دور زدیم و از پشت قبور اهل بیت به جاده ای که موزاییک پوش است و از کنار قبور اهل بیت رد می شد و به مقابل قبور مطهر ائمه ختم می شد، بالا آمدیم و وارد شدیم، ناگهان مواجه شدیم با یک مفتی که رو به تماشاگران نشسته بود و پشتش به ما و قبور ائمه بود.
سریعا از کنارش رد شدیم و به جمعیت کمی که مقابل زنجیرها ایستاده بودند ملحق شدیم.
مفتی وقتی فهمید که من و دوستانم از پشت سر امدیم از ما پرسید: این ذهبتم (کجا رفته بودید) از اینجا به بعد مکالمه و گفتگویی است بین من و ان مفتی وهابی که هم عربی هایش را می نویسم و هم ترجمه می کنم.
در جواب گفتم: ذهبنا لننظر قبور المسلمین (رفته بودیم قبور مسلمین را نگاه کنیم)
با دستش اشاره کرد به قبور اهل بیت و پرسید: هذه القبور تنفع او تضر ؟ (این قبرها نفع می رسانند یا ضرر)
در جواب گفتم: هذه القبور لا تنفع و لا تضر (این قبرها نه نفع می رسانند و نه ضرر) لکن من الذی کان فیها ینفع او یضر (این قبرها ضرر یا نفع نمی رسانند بلکه آنهایی که در میان آنها دفن شده اند نفع می رسانند)
او : داد زد و با صدای بلندی گفت: لا، اهل البیت کانوا مثلنا لا یقدرون ان یدفعوا ذره منکم (نخیر اهل بیت مثل ما هستند، نمی توانند ذره ای را از شما دفع و دور کنند) استدعا من المیت شرک (طلب دعا از مردگان شرک است)
من: اسال منک سوالا (از تو سوالی می پرسم) لماذا تسلمون فی صلاتکم علی النبی (چرا در نمازهایتان بر پیامبر درود و سلام می فرستید) أ لیس هذا بشرک (ایا این کار شرک نیست؟) شما در مقابل خدا هستید و او را عبادت می کنید ولی به پیامبر سلام می فرستید ، لماذا؟ (چرا)
او: امرنا النبی (پیامبر به ما امر فرموده و تعلیم داده که بر او درود بفرستیم)
من : النبی صلوات الله علیه أ ما یامرکم بالتبعیه من علی ابن ابیطالب (پیامبر به شما امر نکرده که از علی و اولادش تبعیت کنید)
صدایم را بالا بردم و گفتم خدا در قرآن فرموده: 
اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم اولی الامر چه کسانی هستند به غیر از علی و اولادش؟
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (اهل بیت کیست به غیر علی و اولادش)
و انذر عشیرتک الاقربین (اقوام نزدیکت را به توحید دعوت نما)
علی (ع) کان فی عشیره الاقربین عشر سنین (علی در جریان دعوت عشیرة الاقربین ده ساله بود و اولین نفری بود که به پامبر ایمان آورد و خلیفه اول و دوم کجا بودند)
تا این را گفتم بسیار ناراحت شد و موبایلش را از جیبش درآورد و شروع کرد به زنگ زدن، من متوجه قضیه نشدم و ادامه دادم، داشت صدایم را ضبط می کرد یا زنگ می زد به رفقایش تا سرم خراب شوند.
ادامه دادم و با شور بیشتری گفتم: النبی الاکرم کان شخصا دقیقا و متفکرا فی ماء غسله و کیفیه غسله بعد موته، کیف لا یتفکر فی وصی بعده و هذا الامر مهم جدا عظیم اثره و لکن الصحابه کیف تجرئوا إذ جمعوا فی السقیفه و عینوا الخلیفه بعد النبی و من اشد کفرا من ابی بکر و عمر (پیامبر شخصی دقیق و معصوم و بدون خطا بود و در آب غسل خود بعد از مرگش به علی وصیت کرده بود که علی جان اینگونه مرا غسل بده با آب خاصی و با شرایط و تعداد دفعات غسل معینی و به این کیفیت کفن کن، چگونه برای امر جانشینی بعد از خود که بسیار مهم و بزرگ و عظیم است فکری نکرده که صحابه از پیش خود در سقیفه جمع شدند و خلیفه ای مشخص کردند همچون اولی و دومی در حالی که کافر تر از آنها نبودند)
تا این را گفتم، جوان مصری که دانشجو بود و سمت راست من ایستاده بود خطاب به مفتی وهابی گفت:
کلامه مضبوط و ما الجواب ؟؟؟؟ (کلام و سخن و استدلال و سوالش منطقی و مستدل و متقن است، جواب تو چیست؟)
مفتی وهابی تا این را شنید از روی صندلی بلند شد و به طرف من آمد و داد زد :
کفرت عمر؟؟؟  أسأت عمر؟؟ (عمر را تکفیر کردی هان، به عمر اسائه ادب کردی هان)
یکی از دوستانم که سمت چپ من ایستاده، پایم را ناخن جله (همان نیشگون خودمان) گرفت، در گوشم گفت فروتن بس کن ساکت باش گند زدی!
من کمی عقب آمدم و به سمت در خروجی به راه افتادم 
ناگهان از پشت سرم شنیدم مفتی وهابی داد زد:
عسکری عسکری ! ! ! إغلق الباب (سرباز سرباز، در را ببند)
تا این را شنیدم دلم فرو ریخت و ترس شدیدی بر بدنم غلبه کرد، آخه از دوستام شنیده بودم که اگر زندانی کنند حداقل 48 ساعت بازداشت می کنند و داخل قفس می کنند، و کتک و توهین و . . .
از کتک و . . . ترسی نداشتم، فقط به فکر این بودم که کاروان فردا ظهر می خواهد به طرف مکه به راه بیفتد و خانمم که به همراه من در این سفر بود، را به چه کسی بسپارم؟؟؟
درب خروجی را به اندازه یک نفر بازکردند و همه را یک به یک به ستون بیرون کردند و سربازی به طرف من آمد و با کف دستش محکم به سینه ام کوبید و من را کنار دیوار هل داد و خوردم به دیوار و داد زد : خلی نفسک، خفض کلامک (وایستا کنار دیوار و دهنت رو ببند)
من به همراه همه دوستان و آن جوان مصری و چند دانشجوی ایرانی که در طرح عمره دانشجویی برای زیارت مشرف شده بودند هر کسی که ایرانی بود و زبان ایرانی می فهمید، به صورت جمعی درخواست عفو و بخشش کردیم اما آن بی رحم سنگدل داد می زد و می گفت: بیرون بروید، هذا الرجل سب عمر و ابابکر (این مرد - منظورش من- به عمر و ابابکر فحش داده و باید شلاق بخورد)
تا این را شنیدم بند دلم پاره شد و گفتم وا ویلا این برای من حکم توهین و فحش و ناسزا صادر کرد، بدبخت شدم، جزای کسی که به خلفا توهین کند در اعتقاد وهابیت، گردن زدن یا سنگسار است و با خودم گفتم: تمام
وقتی همه را بیرون کردند در آخرین لحظات به دوستم گفتم: فلانی مدیر کاروان و بعثه مقام معظم رهبری را خبر کن که اجلم سر آمد.
قبرستان بقیع خالی شد، دو سرباز نظامی آمدند طرف من و من را با فحش و ناسزا به زیرزمین داخل بقیع بردند، آنهایی که مشرف شدند می دانند کجا را می گویم، سمت راست درب ورودی بقیع پشت موتورهای کولرهای گازی راه پله ای است، پنهان و مخفی و مخوف و ترسناک.
پاهایم را با لرشی محرز و خیلی تابلو، داخل پله که گذاشتم سربازی از زیر زمین در را باز کرد و به اسقبال من آمد و با مشت و فحش از من پذیرایی کرد وقتی مشت به شکمم می زد فحش می داد، انت کلب، انت حمار، انت نجس، مشرک، منافق، انجس من کل نجس (تو سگی تو خر و الاغی و نجس و پلید . مشرک و منافق هستی و از هر نجسی نجس تر هستی)
تا این ها را شنیدم در دلم متوسل شدم به حضرت زهرا (سلام الله علیها) و گقتم مادرجان یا فاطمه الزهرا اغیثینی، یک مرید و عاشق و محب شما در دست اینها همه نمک به حرام هایی که حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند، که مگر چه کار کردم؟ از شوهرتان مولایم امیرالمومنین دفاع کردم . . . دلم منقلب شد
وارد یک راهرویی شدیم مثل راهروهای ورزشگاه های فوتبال، دراز و سمت چپ و راست اتاق های تو در تو،
به آخر سالن رسیدیم یک اتاقی که دو قطعه فرش پهن بود و یک مهتابی به سقف آویزان بود و سینی چای و تخته نرد و ورقهای کارت بازی و قمار و بیسکوئیت و سیگاری که می کشیدند و یک تلویزیون البته خاموش . . .
سه چهار نفر از سربازان نظامی با قیافه هایی خشن و فحش زیر لب دوره ام کردند.
آن مفتی وهابی رفت و کاغذی آورد و گزارشی نوشت، کارت آی دی من را خواست، من آنجا با لباس روحانیت نبودم ولی روی کارت آی دی من عکسی با لباس روحانیت چسبانده بودم.
تا عکسم را دید گفت: ها أنت معلم !!!!
بله تو روحانی هستی؟؟؟
لبهایم از شدت ترس و دلهره خشک شده بود و به زور به هم می چسباندمشان!
در جواب با چهره ای مظلومانه جواب دادم: بله
به من گفت صادقانه اقرار کن به گناهی که مرتکب شدی و کتبا تعهد بده که دیگر تکرار نمی کنی و امضا کن آزادت می کنیم، (مدیر کاروان ما، در جلسات توجیهی تذکر داده بود که به هیچ وجه حتی اگر تصادف کردید و ماشینی به شما زد و شما را به بیمارستان بردند و گفتند کاغذی را امضا کنید، اصلا و ابدا امضا نکنید)
کاغذ را که یک کپی هم از کارت آی دی من ضمیمه اش بود، مقابل من گذاشت و گفت امضا کن.
من یاد حرف مدیر کاروان افتادم و گفتم: من نه فحش دادم و نه عمر و ابابکر را تکفیر کردم.
تو سوالی پرسیدی و من جواب دادم و من سوالی پرسیدم و تو جواب ندادی!!!
من گناهی را مرتکب نشدم تا تعهد بدم که دیگر تکرار نمی کنم!
وقتی این را شنید بسیار ناراحت شد، با لهجه محلی شروع کرد به حرف زدن با من، عنایت حضرت زهرا بود من ناخود آگاه گفتم، من زبان محلی شما را نمی فهمم (در حالی که می فهمیدم) و گفتم با من فصیح صحبت کنید.
مفتی وهابی به عربی فصیح به من گفت: راستش را بگو و تقوا پیشه کن و از خدا بترس.
من گفتم من دروغ نمی گویم من توهین نکردم و فحش هم ندادم.
تا این را ازمن شنیدند یکی از سربازان به زبان محلی که فکر می کردند من نمی فهمم گفت: این مرد، معلم (روحانی) است و زرنگ است و نمی ترسد و امضا نمی کند و ما نمی توانیم او را نگه داریم تا صبح، چون بدون اقرار و امضا بازداشت او جرم است و الان هم نمی توانیم او را بفرستیم به مکتبه دادرسی چونکه شب است و تعطیل، برای همین باید آزادش کنیم.
من خودم را زدم به نفهمی تظاهر می کردم که نمی فهمم وقتی از اصل ماجرا با خبر شدم، یک کمی خیالم راحت شد و محکم و استوار سر حرفم ایستادم و گفتم : امضا نمی کنم چون گناهی مرتکب نشدم.
یکی دیگر از سربازان به مفتی گفت : اگر او را آزاد کنی به ما می خندد و ما را مسخره می کند. دیگری حرف او را تایید کرد.
مفتی در جواب او گفت: چاره ای نداریم خودم با او صحبت می کنم و او را به تقوا توصیه می کنم تا متوجه کار اشتباهش شود و از روی عفو و گذشت او را می بخشم تا فکر نکند که اینجا خر تو خره و بی در و پیکره.
مفتی وهابی رو کرد به من و گفت: اسال من الله ان یخذلک و ان یفتضحک یوم القیامه
(از خدا می خوام که تو رو روز قیامت خوار و ذلیل کند و به افتضاح بکشاند، همه شیعیان تقیه می کنند، تو هم تقیه می کنی، از خدا بترس) در دلم گفتم: زکی
من گفتم: نحن نعتقد بحرمه سب الصحابه،، سیدنا القائد الخامنه ای افتی بحرمة سب الصحابه (ما معتقدیم که ناسزا و فحش به صحابه حرام است و سید و اقا و رهبر ما حضرت آیه الله العظمی خامنه ای، مقام معظم رهبری، فتوا داده اند به این مطلب) من تقیه نمی کنم. """به فدای دور اندیشی رهبر عزیزمان"""
تا این مطلب را گفتم انگار آبی بود که روی آتیش ریخته بودند، یک شخصی آنجا نشسته بود که نه نظامی بود و نه لباس علماء وهابی را به تن داشت و چهره ای دوستانه تر داشت، تا این حرف من را شنید، رو کرد به مفتی وهابی و گفت چرا این را بازداشت کردید، او راست می گوید.
بالاخره زکی ما جواب داد و خدا همان جا آن مفتی را ضایع کرد، و با روی سیاهی به من گفت: روح، امش بسرعه (پاشو برو، به سرعت بیرون شو) کارت آی دی من را داد به دستم و بلند شد و دامن لباس عربی اش را با عبایش گرفت و بالا زد و کفهایش را پوشید و من را هل داد و داد زد برو بیرون.
من دو تا پا داشتم و دو تا پای دیگر قرض گرفتم و زدم بیرون، دوستانم را دم در خروجی بازداشتگاه که کنار درب ورودی بقیع ایستاده بودند، را دیدم که مضطرب و نگران، و به خانمم هم چیزی نگفته بودند الحمد لله، وقتی بیرون آمدم مسئولین گفتند معجزه شده که تو را ظرف یک ساعت ونیم آزادت کردند و الا در شرایط عادی دو روز بازداشت رو شاخشه، همانجا سجده شکری کردم و فهمیدم توسل به مادرمان حضرت زهراء اصل ماجراست، به هتل برگشتم از آن روز به بعد بچه های کاروان که همه طلبه بودند به من می گفتند: آزاده
فردای آن شب، برای زیارت وداع بعد از نماز صبح رفتم بقیع آن جوان مصری را دیدم و رو به من کرد و گفت فهمیدم که در همه کشورهای نظام سلطه و شاهنشاهی، جواب منطق، زور است.
دریافت فایل عکس سه بعدی (دوستانی که دانلود کردند حتما در بخش نظرات گزارش کنند، می خوام ببینم چند بار دانلود شده)
از همه دوستان التماس دعا دارم
لطفا از ثبت نظر فراموش نفرمایید.